Green Is the Warmest Colour

نه دیگه، این واسه ما دل نمیشه

۹ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

۹۷/۰۲/۲۸
۱۳:۵۳

دوست دارم یک گوشه از این اتاق بشینم و به تو گوش بدم، زویی...

۵ نظر
نرگس سبز
۹۷/۰۲/۲۱
۱۲:۲۷

برای من، او ماری بود

این حرف آخر را طول کشید تا بفهمم و هضم کنم. چون دائما می گفت معشوقه اش. و برای من، او "ماری" بود.

بیگانه،آلبر کامو


کلمات تعاریف اند. تعاریف، چارچوب. چارچوب ها پیش فرض دارند. پیش فرض هایی که ناخودآگاه به ما تحمیل می شود، ما آن ها را می پذیریم، و با توهم آنکه تمام باید ها و نباید ها فرض شده در این چارچوب ها قرار است پاسخ ببیند، وارد روابط می شویم. امیال ما در یک رابطه، یا خیلی وقت ها ساخته توهم اند یا خیلی وقت ها به خاطر توهم سرکوب می شوند. روزی فهمیدم کسی را به شکل غیرقابل وصفی دوست دارم اما دلم نمیخواهد از بغل با لباس با او فراتر بروم. روزی فهمیدم، هم کلاسی مدرسه م برایم، فراتر از یک هم کلاسی دختر است. و مرا شهوتی می کند. روزی فهمیدم، یک دوست پسر معمولی، اگر پشت گردنم نفس بکشد، لذت میبرم. و برایم مهم نیست بعد از آن دیگر هیچ وقت نبینمش.

من دوست پسر ندارم. یار. همراه. همسر. دوست معمولی. معشوق. حتی خود "دوست". نظری راجع به عشق یا دوستی هم ندارم. کلمات برایم کاربرد ندارند. همه شان از چشمم افتاده اند. اشباع شده ام از تعاریف. از اینکه اگر ادعای عاشقی دارم، نباید فلان کار را کنم. ولی یک نفر با تعریف و چارچوب دیگری می گوید آن قدر ها هم بد نیستم و حق داشته ام برای انجام همان فلان کار. 

آدم ها دیگر براساس چارچوب رابطه ای که برایشان مشخص کرده م، برایم اسم ندارند چون اصلا چارچوبی ندارم. همه چیز برایم در یک روند طولانی مشخص می شود. احساساتم آنقدر بالا و پایین می شود تا بالاخره به ثبات برسم. علاقه، به مرور کم یا زیاد می شود. با شناخت بیشتر به آدم ها نزدیک میشوم یا دوری میکنم. و برای شهوت، نه از قبل، بلکه در روند تصمیم میگیرم. 

مناسب ترین اسمی که می شود به آدم ها زندگی تان بدهید، اسم خودشان است. من لیلا دارم و مائده و ساحل. نوید و صدرا و سرور. اسم هایی که تعریف و چارچوب نیستند. مفهوم و تجربه ند که از پس یک روند درست و واقعی بیرون آمده اند. و من، اینطور احساس آزادی میکنم.


برای من، او ماری بود. 

۱۱ نظر
نرگس سبز
۹۷/۰۲/۱۷
۲۱:۳۳

نفوذ واقعیت

پایان هر دیدار یک دکمه از پیراهن مردانه ت بر می داشتم و به جای دکمه های مانتوی مورد علاقه خودم می دوختم. تا زمانی که دیدم هشت دکمه از پیراهن های متفاوتت، با میزان  متفاوت لمس انگشت هایت با آن ها روی مانتو ام ردیف شده. داشتم آرام آرام خرکیف می شدم که یکهو یادم افتاد تو هیچ وقت پیراهن مردانه نمی پوشی. هیچ وقت هیچ چیز جز تیشرت ساده مشکی نمی پوشی. خیالم ادامه پیدا نکرد.

چشم هایم را که باز کردم، مانتو مورد علاقه ام روی بالشت، خسته ولو شده بود. با همان دکمه های مزخرفش که مال هیچ کدام از پیراهن های مردانه نداشته تو نبود.

۹ نظر
نرگس سبز
۹۷/۰۲/۱۶
۰۳:۱۰

از دورهمی های وبلاگی

باس مطمئن می شدم احساساتم واقعی ه. واس همین نوشتن از دورهمی های وبلاگی اینقد طول کشید.
بین صدا ها میگشتم ببینم سلوچ حرف میزنه یا نه. لهجه یزدی ش، نگاهش، لبخندش، سرتکون دادن هاش. صادقانه و ساده و صاف و صمیمی و تف توی این واژه های بی خاصیت که نمیتونن بهتون بفهمونن چقدر خوب بود. تف توی این جمله کلیشه ای که " کاش دنیا شبیه نویسنده وبلاگ سلوچ زیاد داشت" چون کلیشه بودنش نمیذاره بفهمین که چقدر واقعا همین.

 

خوشحال بودم فاطمه بهش خوش گذشته. رضایت توی چهره فاطمه، شکل خاص خودش رو داره و من میشناسمش.

از محمد امین توی دورهمی اول یه جمله شنیدم: احساس گارسون بودن بهم دست داده. لحنش، از ته دل منو خندوند. یه جواب کامنت خوندم تو وبلاگش: حالا ما رو ورشکست نکنین. جوابش از ته دل حالمو خوب کرد. محمدامین، خوبه. واقعا.
امید ظریفی، یه شعر خوند که کلی بهم چسبید.

و زهرا و عارفه و پری و نیوشا و سارا، جوری صمیمیت قدمت داری داشتن که انگار تو دوران راهنمایی زیاد به بهانه درس خوندن میرفتیم خونه هم ولی میپیچوندیم به دوست پسرامون اسمس میدادیم. جدی میگم.
اما به شکل ویژه تر:
امشب، وقتی نامجو میخوند و از شیشه ماشین به رو گذر و زیرگذر های تهران نگاه میکردم، یهو فهمیدم تموم اون لحظه ها رو دارم توی ذهنم مرور میکنم. یهو فهمیدم چقد خوب یادم میمونه که فائزه چی می پوشه چون در حالت عادی به هیچ چیز هیچ آدمی توجه نمیکنم. فکر کردم به بغل های طولانی مون. صدای حرف زدنشو توی ذهنم پخش می کردم. به حالت لب هاش موقع حرف زدن زیاد نگاه می کردم و دو سه بار وقتی به دستاش زل زدم، فهمیدم دوسش دارم. یعنی از دوست داشتن ساختار دستش، رسیدم به دوست داشتن کلش. وقتی تو مترو پرسید شیرینی کشمشی دوست داری و جواب دادم آره خیلی، رفت و از آقاهه خواست برام چندتاشو بندازه تو پلاستیک. میخواستم بهش بگم اقاهه. یه جورایی داری تمومه دنیا رو واسم میریزی اون تو بس که حالم خوبه. نگفتم ولی. شل شدم از ذوق فقط. کاش فائزه بدش نیاد هیچ وقت ازم.
یه چیز دیگه م فهمیدم. اینکه چقدر برام ریکشن های هولدن مهمه و چقدر بهش دقت میکنم. اینکه دوست دارم خوشحالش کنم و ذوقش و موقع گیر آوردن یه هدفون جدید یا هرچیز دیگه ای که دوست داره ببینم. ویس هاشو که گوش میدم، از همه وقت بیشتر ازش خوشم میاد. وقتایی که خیره میشه و مکث میکنه و میخنده. وقتایی که مکث میکنه و نگاه میکنه و میخنده جز بهترین لحظه هاس. شبیه فیلما میشه قضیه یعنی. توی دورهمی اول، وقتی تو رفت و آمد ها دم گوشم میگفت فرم همون محتواست، فهمیدم دوستش دارم. از اینکه یه شماره تو گوشیم با محبوب ترین شخصیت رمانی م سیوه خوشحالم. به طور کلی، خوشحالم به خاطرش.
یه بار به خورشید گفتم اینکه باهام دوستی و تحویلم میگیری بهترین کادو تولده برام. قسم میخورم جز راست ترین حرفایی بود که تو زندگیم به کسی زدم. به توجه خورشید نیاز دارم. چیزی توی خورشید هست، که انگار قسمتی از منه. وقتی بهم توجه میکنه، تایید میکنه یا بهم نشون میده اونقدا داغون و کسل کننده نیستم، انگار قسمتی از خودم، خودم رو تایید کرده و دوست داره. حرف زدن با خورشید توی مترو، از لذت بخش ترین کارهای دنیاست. تبادل جمله تو صحبت هامون به اندازه ست. هیچ حاشیه ای نیست. دلم میخواد خورشید سال ها برام بمونه. کاش بمونه.
هرچند وقت یک بار برمی گشتم دنبال حریر. میخواستم ببینم اوضاعش چطوره. بعد بدون اینکه متوجه باشم مدت ها بهش خیره می شدم. ناخودآگاه، میل داشتم تحلیلش کنم. با اینکه به خاطر سواد کم زیستن، فعلا خودمو از این کار منع کردم. ولی این یکی دست خودم نبود. حریر خیلی مسلطه. میدونم میپرسین خیلی مسلطه یعنی چی ولی واقعا نمیدونم چطور باید بگم. مسلطه. رو مهربونی مسلطه. رو حس خوب دادن و لبخند زدن. رو علایقش. رو ادبیات. رو معاشرت. رو اصول خودش. الان که فکر میکنم، میبینم ما هیچ وقت نشستیم درست حسابی با هم حرف بزنیم. چرا نشستیم یه بار درست حسابی با هم حرف بزنیم ؟
صبا، تاثیر گذار ترین بلاگر زندگی منه. از وقتی که چهارده سالم بود، تا خود الان. فهمیدم لذت بخشه آدم زانوهاش رو بغل کنه و روی چمن ها بشینه و با صبا حرف بزنه. از اینکه لبخند واقعی شو شکار کرده بودم خوشحال بودم. از اینکه از شدت خنده اشکش در اومده بود هم حال کردم. یه جا گفتم چقدر خوش میگذره و بعد تو بغلش ولو شدم. نیمه خودآگاه بود. بخش ولو شدن تو بغل کاملا خودآگاه بود یعنی. حالم رو خوب کرد صبا. به طرز فجیعی حالم رو خوب کرد.

خیلی میخوام سعی کنم توی نوشتن این جمله با وسواس عمل کنم، ولی واقعا دوستتون دارم. امشب وقتی داشتم از پشت شیشه پنجره ماشین به روگذر و زیرگذر های تهران نگاه میکردم همه لحظه هامونو مرور کردم و زیر لب همینو پیشه خودم گفتم که دوستتون دارم. حتی یه قطره اشکم چکید از چشمم حتی.
بمونین واسم. حداقل یه مدت طولانی بمونین واسم.
مرسی برای همه چی. 

۲۲ نظر
نرگس سبز
۹۷/۰۲/۱۲
۲۳:۵۲

#موقت

یه بیماری خاصی هست برای کمک

برای جزئیات و بقیه چیزا به هرشکلی که میخواین پیام بدین بهم.

۲ نظر
نرگس سبز
۹۷/۰۲/۱۰
۰۰:۳۳

ببخشید که انقدر ناراحتم میکنی و انقدر ناراحتت میکنم

دعا میکنم فردا خونه ت جور شه. که توش درخت آلبالو داره. برای روزی که میام پیشت. میشینیم رو صندلی. تو مجبورم میکنی عجیب غریب برقصم. که به من نمیگی مریض. که منم بیخود کلافه ت نمیکنم. 
میدونی. یه چند وقتیه دارم فکر میکنم ما از اول با دعوا شروع کردیم. با دعوا ادامه دادیم. تا وقتی ام که نمیدونیم کی، احتمالا قراره با دعوا پیش بریم، فقط سوالی که دارم اینه: چرا که نه؟

دانلود
نرگس سبز
۹۷/۰۲/۰۸
۰۱:۴۲

تو یک دلیل نیرومندی مامان

تا کی باید منتظر باشیم تا کمپین " بگذارید فرزاندنتان در آرامش خیال به زندگی خود پایان دهد" تشکیل شود؟

ما هنوز زنده ایم فقط به خاطر مامان. کاش برخورد مامان با خودکشی من، شبیه برخورد زنی بود که دوسال آخری که رومن گاری زنده بود با او زندگی می کرد. زن در کتابی که در مورد رومن گاری نوشته تعریف کرده بود که همزمان که خاکستر او را در دریا می ریخت، آرامش عجیبی داشت . غمش، شیرین بود و این عین تعبیری ست که زن در کتاب نوشته. بعد پنج سال هنوز یادمه: اشک می ریختم. شبیه بشکه ای که پر شده باشد و آب آرام آرام از آن لبریز شود. 

ظرفیت این دنیا را ندارم. نمی توانم صبر کنم تا ده سال بعد به رضایت درون برسم. بعضی از شب ها، از شدت نااطمینانی، حجم زیاده گزاره ها، اعتماد نداشتن به هیچ هدفی و میزان نقدی که از درون و بیرون بهم وارد می شود نفس تنگی میگیرم. هرفعالیتی که شروع میکنم تنها تا یک زمانی برایم معنا دارد و ناگهان اهمیتش را از دست می دهد و محو می شود. مطمئن نیستم. به هیچ چیز. و چهره آدم های مطمئن اطرافم مرا عصبانی می کند.

با شبنم زیاد راجع به خودکشی حرف میزنیم. فکر میکنیم. سعی میکنیم تک تک موانع را بررسی کنیم و کنارشان بزنیم و همین که احساس میکنیم تا حدودی موفق شده ایم ناگهان می رسیم به کلمه مامان. حرف میزنیم و حرف میزنیم و یکهویی یادمان می آید که بپرسیم: پس مامان چی؟

اگر از یک چیز در دنیا خیلی خیلی مطمئن باشم، رنج و عذابی ست که مامان بعد از مرگ ما تحمل می کند. مامان مذهبی ست. و همه زندگی ش تلاش کرده برای بیشتر خوشحال کردن ما. اینکه فکر کند خودکشی، گناه بزرگی ست و تلاش های تمام این سال ها برای ما کافی نبوده، و حتی کنار همه این ها، این سوال بزرگ و بو گندو که" مگر چه مشکلی بزرگی داشته اند که تصمیم گرفتند خودشان را نیست کنند؟" میگذارد مطمئن باشم که حتما دق می کند. مطمئنم.

مامان مانع عینی بزرگی ست. موجودی که دوستش داریم و میدانیم این فرهنگ که مادر ها با مرگ فرزندانشان با آرامش برخورد کنند برای چند صد سال آینده س. که نمی تواند به جای غصه و دق کردن، آرام باشد و حتی برایمان ساز بزند. دلش بگیرد ولی زجه نزند. غمگین بشود ولی افسرده نه. گریه کند ولی شانه هایش نلرزد. میدانیم نمی تواند آرام باشد. آرام اشک بریزد. مثل بشکه ای که پر شده و آب ازش لبریز می شود...

ما مطمئنیم مامان اصلا از پس همچین چیزی بر نمی آید پس انگار هنوز داریم به زندگی ادامه می دهیم. راستش شاید حتی بتوانم بگویم: فقط برای مامان.

۱۷ نظر
نرگس سبز
۹۷/۰۲/۰۵
۰۰:۱۴

ما برادران مو قرمز داستان بورخسیم

http://s8.picofile.com/file/8324534842/IMG_9394.JPG

۱۲ نظر
نرگس سبز
۹۷/۰۲/۰۳
۲۳:۲۲

از کدوم سیاره اومدی متفاوت؟

۷ نظر
نرگس سبز